تبليغاتX
★★★ شیدا ★★★

★★★ شیدا ★★★

شیدا

نظر عده ای از هنرمندان درباره مرگ ...


مهرانه مهین ترابی

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

مرگ لحظه ای ناگزیر در زندگی هر موجود زنده ای است فقط کاش همیشه قدر یکدیگر را بدانیم و می خواهم طوری بمیرم که کسی کینه ای از من به دل نداشته باشد.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

پوریا پورسرخ

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

می خواهم لحظه ای این اتفاق برایم بیفتد که وقتی به پشت سرم نگاه می کنم کاری نکرده باشم که از انجامش پشیمان و شرمنده باشم.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

مهناز افشار

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

برای خوندن بقیه مطلب به لینک ادامه مطلب پایین رجوع فرمایید



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 18:41  توسط شیدا  | 

وب میدم کارت شارژ ایرانسل میگیرم!!!

بعدظهر است و یه پسر ایرانی بیکار(و دختر ندیده)میخواد بره چت روم..
اول روم شهرشو پیدا میکنه..و یکدفعه شانسش میگیره و به قول بچها گفتنی ایدی دافی رصد میکنه!

شروع:

پسره: سلام
دختره : های
پسره : asl
دختره : اول تو
پسره: چشم...اسمم***** از ****سنم هم **
دختره: خوب چی میخوای؟
پسره : عزیزم ممکنه شما هم معرفی کنید! من احساس میکنم شما رو خیلی دوست دارم
دختره: [hiv05]
پسره: قربون خندهات بشم
دختره: وب میدم کارت شارژ ایرانسل میگیرم!!میخوای بگو نمیخوای برو!
پسره: ولی من میخوام با شما دوست بشم
دختره: گفتم وب میخوای یا نه!!

برای خوندن بقیه مطلب به لینک ادامه مطلب پایین رجوع فرمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 17:48  توسط شیدا  | 

انحراف؟؟!!!؟؟؟

خانم روسی و یک آقای آمریکایی با هم ازدواج کردند و زندگی شادی را در سانفرانسیسکو آغاز کردند .طفلکی خانم ، زبان انگلیسی بلد نبود اما می توانست با شوهرش ارتباط برقرار کند.

یک روز او برای خرید ران مرغ به مغازه رفت.اما نمی دانست ران مرغ به زبان انگلیسی چه می شود . برای همین اول دست هایش را از دو طرف مانند بال مرغ بالا و پایین کرد و صدای مرغ درآورد. بعد پایش را بالا آورد و با انگشت رانش را به قصاب نشان داد . قصاب متوجه منظور او شد و به او ران مرغ داد.

روز بعد او می خواست سینه مرغ بخرد. بازهم او نمی دانست که سینه مرغ به انگلیسی چه می شود. دوباره با دست هایش مانند مرغ بال بال زد و صدای مرغ درآورد. بعد دگمه های پالتو اش را باز کرد و به سینه خودش اشاره کرد . قصاب متوجه منظور او شد و به او سینه مرغ داد.

روز سوم خانم ، طفلک می خواست سوسیس بخرد. او نتوانست راهی پیدا کند تا این یکی را به فروشنده نشان بدهد. این بود که شوهرش را به همراه خودش به فروشگاه برد!!!

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

خیلی منحرفید!

حواستون کجاست ؟

شوهرش انگلیسی صحبت می کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 10:29  توسط شیدا  | 

داستان مردی که جهنم را خرید!

در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می‌فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می‌کردند.
فرد
 دانایی که از این نادانی مردم رنج می‌برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد...
به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:قیمت جهنم چقدره؟کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!مرد دانا گفت: بله جهنم. کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد.
به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم رو خریدم این هم سند آن است. دیگر لازم نیست

بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی‌دهم...!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 2:43  توسط شیدا  | 

بد شانس ترین زندانی

زندانی بد شانس
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 2:34  توسط شیدا  | 

زن و شوهری که در همه چیز شریک هستند!!

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می‌کردند.
بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می‌کردند و به راحتی می‌شد فکرشان را از نگاهشان خواند:
نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند.
پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.
یک ساندویچ همبرگر، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.
پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.
سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.
پیرمرد کمی‌نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی‌نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می‌زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می‌کردند و این بار به این فــکر می‌کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی‌توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

برای خوندن بقیه مطلب به لینک ادامه مطلب پایین رجوع فرمایید



 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 3:53  توسط شیدا  | 

ماجرای واقعی و دردناک نوزاد دو روزه، قربانی رابطه پیش از ازدواج شد

چند روز قبل ماموران آتش‌نشانی شیراز به پلیس این شهر خبردادند كه جنازه نوزادی كه هنوز بند ناف دارد و مشخص است تنها چند روز از تولدش می‌گذرد را داخل یك چاه پیدا كرده اند.

تحقیق در باره هویت این نوزاد آغاز شد و بررسی‌ها نشان داد وی دو روز قبل در یكی از بیمارستان‌های شیراز به دنیا آمده و مادر او دختری نوجوان بوده است.همچنین پزشكی قانونی اعلام كرد كه مقتول بر اثر اصابت جسمی سخت به جمجمه خود به قتل رسیده است.

بلافاصله بازجویی از اطرافیان نوزاد مقتول شروع شد و سعید شوهرخواهر مادر این نوزاد قاتل را به پلیس معرفی كرد: برادرزنم این نوزاد را به قتل رساند ما خیلی به او اصرار كردیم این كار را نكند اما او زیر بار نرفت. نوزاد را از خواهرزنم گرفت و از خانه خارج شد ساعتی بعد با حالتی ملتهب برگشت و گفت او را كشته و در چاهی انداخته است.

متهم بلافاصله دستگیر شد و با پذیرفتن اتهام قتل گفت: سعید چندی قبل با خواهر بزرگم ازدواج كرد. مدتی گذشت و در حالی كه همه چیز عادی بود من متوجه شدم خواهركوچكم كه مجرد بود باردار شده است. وقتی درباره این ماجرا تحقیق كردم فهمیدم او از چندی قبل با سعید ارتباط برقرار كرده و از او حامله شده است.

خیلی عصبانی شدم، ابتدا می خواستم هر دو آنها را به قتل برسانم اما سعید با من صحبت كرد و از من خواست از این كار خودداری كنم در عوض او هم با برادر كوچك خود صحبت می‌كند تا او خواهر كوچكم را به عقد خود درآورد تا سر این ماجرا آبروریزی نشود.

من هم قبول كردم و گفتم اگر این نوزاد به دنیا آید، او را خواهم كشت آنها هم قبول كردند كه نگذارند این بچه به دنیا بیاید.خواهر كوچكم با برادر كوچك سعید ازدواج كرد ولی پس از 9 ماه این نوزاد به دنیا آمد.

همانطور كه گفته بودم به بیمارستان رفتم و این نوزاد را تحویل گرفتم و به چاهی كه می‌شناختم بردم. تكه سنگی برداشته و محكم توی سر او زدم. مغزش متلاشی شد، او را داخل چاه انداختم و برگشتم به خانه. فكر نمی‌كردم كسی او را پیدا كند.من چاره‌ای نداشتم بین قتل شوهر خواهر و خواهرم و این نوزاد یكی رابایدانتخاب می‌كردم. این نوزاد را كشتم تا دستم به خون آن دو آلوده نشود.

متهم با این اعترافات تحویل مراجع قضایی داده شد.
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 2:50  توسط شیدا  | 

دقیقترین آمار به روز (لحظه ای) جهان

دوستان با مراجعه به لینک زیر دقیقترین امار مرگ و میر-زاد و ولد-نفت و گاز -و..................رو می تونید(به زبان فارسی) ثانیه به ثانیه تعقیب کنید.

http://www.worldometers.info/fa

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 1:1  توسط شیدا  | 

تست واقعی بررسی دیدگاه عشق تان

- پایان دنیا نزدیک است. اگر فقط بتوانید یک نوع از حیوانات را نجات دهید، کدام را انتخاب می‌کنید؟
الف : خرگوش

ب : گوسفند

پ : گوزن

ت : اسب



2- به آفریقا رفته‌اید. به هنگام بازدید از یکی از قبیله‌ها، آنها اصرار می‌کنند که یکی از حیوانات زیر را به عنوان یادگاری با خود ببرید. کدام را انتخاب می‌کنید؟
الف : میمون 

ب : شیر

پ : مار 

ت : زرافه



3- فرض کنید خطای بزرگی انجام داده‌اید و خداوند برای مجازات شما تصمیم گرفته است که به جای انسان، شما را به صورت یکی از حیوانات زیر در آورد. کدام را انتخاب می‌کنید؟
الف : سگ 

 ب : گربه

پ : اسب

ت : مار



4- اگر قدرت داشتید که یک نوع از حیوانات را برای همیشه از روی کره زمین نابود کنید، کدام را انتخاب می‌کردید؟

الف : شیر

ب : مار

 پ : تمساح

 ت : کوسه
 


5- یک روز، با حیوانی برخورد می‌کنید که می‌تواند با شما به زبان خودتان صحبت کند. دلتان می‌خواهد که کدامیک از حیوانات زیر باشد؟
الف : گوسفند

 ب : اسب

پ : خرگوش 

 ت : پرنده



6- در یک جزیره دور افتاده، تنها یک موجود زنده به عنوان همدم و همراه شما وجود دارد. کدامیک را انتخاب می‌کنید؟
الف : انسان 

 ب : خوک 

 پ : گاو

 ت : پرنده



7- اگر قدرت داشتید که هر نوع حیوانی را اهلی و دست‌آموز کنید. کدامیک از حیوانات زیر را به عنوان حیوان خانگی خودتان انتخاب می‌کردید؟
الف : دایناسور

ب : ببر

 پ : خرس قطبی

 ت : پلنگ



8- اگر قرار بود برای 5 دقیقه به صورت یکی از حیوانات زیر در می‌آمدید، کدامیک را انتخاب می‌کردید؟
الف : شیر

ب : گربه

پ : اسب 

 ت : کبوتر

برای خوندن بقیه مطلب به لینک ادامه مطلب پایین رجوع فرمایید

تحلیل در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 0:59  توسط شیدا  | 

روزنامه ای با عنوان درشت نوشته بود:مرده ای،زنده ای را کشت!!!!

روزنامه ای با عنوان درشت نوشته بود:مرده ای،زنده ای را کشت!!!!

این دفعه تعجب نکردیم و گفتیم توی این دنیای وارونه،کار نشد نداره و اگه غیر از این

باشه،عجیبه،قضیه از این قرار بود که:مردی رو بوم مشغول کفتر بازی بوده،که ناگهان

سکته میکنه و از اون بالا میفته روی عابر پیاده ای که از کوچه عبور میکرده،بیچاره عابر

پیاده! آفتاب عمرش لب اون بوم بود،فقط شکل آفتابش فرق می کرده!!

پس اگه روزی هم توی روزنامه خوندید

که مورچه ای،قطار را از خط خارج کرده

اصلا تعجب نکنید!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 0:54  توسط شیدا  |